متن
و ۱۰.۵.۲۰۰۶
۱
بسیار وقت بود حرفی نزده بودم. نشنیده بودم تا گفته باشم. بعد » خود آموزی و خود شاعر نمائی «
را خواندم وعنوان نوشته شدیدا به دقت واداشتم. چیزی نوشتم و به آسمائی فرستادم. و اشاره آقای هاتف را به نوشته خودم دریافت كردم. آنهم از آسمائی. نوشته ام را آقای هاتف سوریالیستی خواند ه بودند. من گفتمان ادبی اعم از حاشیه و متن در افغانستان را جای امنی نمی بینم به و خاطر جدی نبودن آن خانه نیست كه در آن پای خاطر دراز كنی...و تازه مثل كلوب های همیشه و هنوز...تا در آن كلوب ثبت نباشی... حرف هات شنونده ندارند و
۲
خالده نیازی
در افغانستان كه وقتی از بیرون رفته باشی برایت با هزار دهان می گویند ما عقل عالم استیم و به مشاور خارجی ضرورت نداریم٫ در افغانستان كه كار تجمل است و بی كاری یكی از بزرگترین بلا های روزگار٫ در افغانستان كه تمام دانش دنیا به آشنائی با كامپیوتر و حرف زدن به انگلیسی خلاصه می شود٫ تازه گی ها یك بانوی برگذیده ) از كدام دست یا كدام كلوب مهم نیست( كه در المان به شغل آرایشگری اشتغال داشت٫ ماموریت یافته تا كارمندان شركت هواپیمائی آریانا را به شیوه های جدید كار آشنا سازد. مورال این خبر درحاشیه این خواهد بود٫ كه در آینده بسیار نزدیك در فرصت های كه منتظر هواپیما در كابل خواهیم بود٫ می توانیم با شكل دادن موی و ناخن از طرف كارمندان آریانا وقت بكشیم و از دیدن كثافاتی كه در صالون انتظار انبار شده اند منزجر نشویم. برای آنهای كه عضو كلوب )كه نمی خواهد از آن نام برده شود( استند در كنار چای و شرینی آبجو سرد و گراپه نیز سرویس خواهد شد.
خالده نیازی
۳
در یكی از شب های بی برق كابل برای اینكه كاری كرده باشم از پنجره اتاق به بیرون كه فكر می كردم تاریك است٫ نگریستم. با تعجب خانه مقابل و دو خانه دیگر كمی آنطرف تر را چراغان یافتم. فردای آن روز از مدیر هوتل پرسیدم٫ چگونه ممكن است كه در یك خیابان در منطقه عیان نشین )خارجی ها٫ قدرتمندان سیاسی و اقتصادی و...( یك طرف خیابان برق دارد سمت دیگر نه؟ همانگونه كه سرش با نوشتن صورت حساب من گرم بود٫ با بی علاقه گی گفت: این رستوران های چینائی و ...كار شان بسیار خوب است و می توانند با رشوه برق خود را تامین كنند. تازه مهمانان آنها نیز كسانی نیستند كه به سر كردن در تاریكی عادت كرده باشند. در دفتر به همكارم گفتم٫ عصری برویم غذائی چینائی بخوریم. سرش را از روی كارش بلند كرد و پرسید: تو رستوران چینائی می شناسی؟ گفتم: مگر رستوران های پیش هوتل را ندیدی؟
خندید و گفت: آن جا كه كسی برای غذا خووردن نمی رود. در افغانستان برق هم نیز مثل چیز های دیگر سر جایش نیست.
خالده نیازی
خانه در گذشته
سرش را از عكس های كه در مقابلش پخش شده اند برمیدارد و با چشمان گرد شده به من مینگرد: مادر تو به گذشته ها رفته بودی. ٱری به گذشته ها رفته بودم. عكس ها مال سه هفته پیش استند. سه هفته ئی كه من پس از هژده سال دوباره به زادگاهم برگشتم. در یك صبح ٱفتابی اما پر از گرد و خاك بود كه هواپیما به زمین نشست. زمین هم مثل ٱسمان یونیفورم خاكی به تن داشت. عمارت فرودگاه كه بیشتر به یك گدام میماند تا ترمینل نیز زیر قشری از گرد و غبار تن پهن كرده بود و خیال بیدار شدن نداشت. تا چشم كار میكرد...خاك بود و گرد و لاشه های هواپیما های جنگی و مسافربری كه برای خود خاك میخوردند . درون ترمینال پر از ٱدم های بیكار بود كه خود را با امر كردن به ٱدم های بیكار دیگر مشغول میساختند. یكی به یكی فحش میداد و دیگری در حالی كه مثل همه كارمندان بیكار فرودگاه به سگرت چندمین پك میزد٫ مسافرین را به دو قسمت خارجی ها و داخلی ها قسمت میكرد. من مانده بودم در كدام صف قرار گیرم. بلاخره در صف خارجی ها خودم را جا كردم. مامور موظف برای بررسی پاسپورت ها نگاهی به پاسپورتم انداخت و بی ٱن كه سرش را بلند كند٫ پرسید: این عكس مال كیست؟ فكر كردم٫ به خاطر بلند شدن موهایم شباهتی بین من و عكس كه مال چند سال قبل بود نمی بیند٫ گفتم: مال من هست. مامور با خشونت نگاهی كوتاهی به صورتم پرت كرد و گفت: این عكس یك نازی هست. پاسپورت را تاپه كرد و با دست بسویم هل داد. از صف كه بدرآمدم نگاهی به عكس پاسپورت انداختم . عكس در یك روز گرم تابستان گرفته شده بود. من در آن عكس یك پیرهن یخه باز و بی آستین به تن داشتم. در بیرون عمارت فرودگاه ماشین های دولتی و موسسات كمكی صف كشیده بودند. یكی از این ماشین ها برای بردن من آمده بود. پشت شیشه جلو با خط درشت آلمان نوشته شده بود. و بعد سربازان با لباس های سبز كه بیشتر به لباس های بازیگران تاتر شباهت داشت. حضور سربازان با آنكه مسلح بودند مثل لباس های شان جدی نمی نمود. فكر میكردی دارند نقش بازی میكنند.
سربازان برای یك وزیر راه را باز كردند. ما ها باید دوباره پاسپورت های مان را نشان میدادیم. برای چه كسی نپرسید. فكر كردم سربازان نیز باید كاری داشته باشند...
راننده ماشین با نوشته درشت ٱلمان با صدایش فاصله خودش با مسافرین را كه باید منتضر میماندند٫ برید و نام مرا خواند. من كه پاسپورتم را تا آن وقت برای حد اقل سه سرباز و دو كارمند فرودگاه نشان داده بودم فریاد زدم: من هستم. راننده بی توجه به اعتراض سربازی كه میخواست او را از جلو آمدن باز دارد به سمت من ٱمد ودر حالی كه بكس را كه مادرم با لباس دوا و شرینی های رنگارنگ برای قوم و خویشان مان سنگین كرده بود به دنبال میكشید٫ به سرباز گفت: مهمان سفارت ٱلمان هست. سرباز با صدای كه دیگر خشونت پیشتر را نداشت رو به من گفت: برو سیاه سر هستی. اگرنه معطلت میكردم. در حالی كه از بیدار خوابی و خستگی تلو میخوردم٫ برای اولین بار از سیاه سر بودن خوشم ٱمد. راننده كه از سنگینی چمدانم خوشش نیامده بود٫ تا نشستم گفت: حتما برای خانواده و دوستان سوغاتی ٱورده اید. برای شان اگر پول بدهید٫ خوشحال تر میشوند. این جا همه چیز برای خریدن موجود هست. فقط پول نیست. من ترجیح دادم شهر را ببینم كه ٱرام ٱرام زیر قشری از خاك و دود بیدار میشد. چپ و راست در امتداد جاده ئی كه فرودگاه را به مركز شهر وصل میكرد گوش تا گوش دكه های با سقف های پست كاهگلی صف كشیده بودند. در ٱنها از قصابی گرفته تا كتابفروشی و بایسكل سازی جا داشتند. تنها زینت ٱن تابلوی خاكی لوحه های رنگی بودند كه ناشیانه نقش های را كنار هم چیده بودند... اینجا و ٱنجا لوحه ئی با یك بند شعر تزهین شده بود. یك سالون زیبائی نیز به چشمم خورد. عروس كه بر لوحه سر دوكان رسامی شده بود زیر باری از رنگ و روغن خسته و تكیده به نظر میرسید. جلو دكه ها مرد ها زنان و كودكان به هم لول می خوردند. قیافه مرد ها و كودكان دودی و خاك ٱلود مینمود. چهره زنان زیر چادری یا چادر های بزرگ پنهان بودند. تنها دستان تكیده و خاك پر كه تك و توك حنا رنگ تیره تری به ٱنان می بخشید٫ پارچه های رنگ و رو رفته و ٱفتاب خورده و این جا و ٱن جا كلاه یا گند دست دوزی شده را تا و بالا میكردند . پسر بچه های هم كارت تلفون و سگرت و ساجق میفروختند. و بعد گدایان اعم از زن و مرد و كودك كه فكر میكردم هجوم شان به موتر های خارجی بیشتر بود... زنی به موتر ما كه در ازدحام گیر كرده بود٫ نزدیك شد. من كه از مادرم در كنار لباس و ... پول نیز برای خیرات حمل میكردم٫ بیخیال شیشه بغل دستم را پائین كشیدم و در كف دست زن نوت را كه در دستم مچاله شده بود گذاشتم. زن از پشت میله های دست دوزی شده چادری اش نگاهی به نوت در كف دستش انداخت و با عجله از موتر دور شد. درست در همین لحظه صدای راننده بلند شد كه با بی حوصله گی توام با خشونت فریاد می زد: به این ها نباید پول میدادید. این ها به باند های گدایان تعلق دارند. من بی ٱن كه حرف راننده را تائید یا تردید كرد ه باشم با خودكارم روی جلد یك مجله كه از اینجا برده بودم٫ نوشتم:» هنوز می تپد این دل « ماشین به مركز شهر نزدیك میشد. دكه های كاه گلی جای خود را به ساختمان های دو تا سه طبقه داده بودند كه اكثر شان در جنگ ٱسیب دیده بودند و هنوز جای اثابت مرمی ها به چشم میخوردند. باز هم شیشه را ٱهسته پائین كشیدم و به یك پسر كه یك پا نداشت پول دادم. راننده از ٱینه عقب نما نگاهی بیشتر متاصل تا خشمناك به من انداخت و چیزی نگفت. شاید خودش میدانست كه دود و خاك دیر یا زود مرا وادار به بستن شیشه خواهد كرد. صدای ٱهنگ های هندی از هر طرف به گوش میرسید و پوستر های هیروئین های فیلم های بالیود ٱدم ها را به رویا های ارزان و ملموسی دعوت میكردند. و من باز هم نوشتم: »هنوز میتبد این شهر ٱرمان منزل «
ما باز هم در ازدحام گیر كردیم و راننده كه از خلق تنگی های خودش پشیمان به نظر میرسید می گفت: جاده اصلی را از وقتی فلانی خان وزیر فلان وزارت شده٫ بسته اند. تمام ترافیك باید از جاده های فرعی به داخل شهر ره كند. من چیزی مثل متاسفم گفتم. حواسم پیش عكاسی بود كه با یك دستگاه بسیار ابتدائی كه از یك چارپایه ئی چوبی كه بر روی ٱن یك جبعه چوبی نصب شده بود ودر داخل ٱن جبعه دوربین عكاسی قرار داشت و با یك پارچه مندرس ازنور محافظت میشد از پیر مردی عكس میگرفت. نمیتوانستم حرف های شان را بشنوم. اما از حركات مرد عكاس كه كلاه سور سیاهی بسر داشت و یكی از گوش هایش را كه از زیر كلاه پیدا بود با یك سگرت و گوش دیگرش را یك میخك سرخ ٱراسته بود معلوم میشد كه تلاش دارد پیر مرد را به لبخندی برای عكس زحمت دهد. پیر مرد مثل اینكه ذهنش از تصور لبخند تهی باشد٫ دست هایش را روی زانوان لاغرش قرار داده و لبهایش را بهم دوخته بود. عكاس كه میدید٫ حرف هایش بر پیر مرد كارگر نیست. دستش را به نشانه بی علاقگی در هوا تكان داد و سرش را كرد زیر پارچه نصب شده بر دستگاه عكاسی. برق كمره در نور ٱفتاب سرد ماه دسمبر گم شد. پیر مرد شانه هایش را كه تا ٱن وقت جمع كرده بود انداخت و چند سانت دیگر افتاده تر به نظرم رسید. عكاس سگرتش را از پشت گوشش گرفت و با كبریتی ٱتش زد. من نوشتم »هنوز كاكه این شهر كج كلاه خان است« كودكی كه در یك دوله ٱهنی زنگ زده اسفند دود كرده و گرد سر ٱدم های كه به فكر كودك قابل ٱن بودند كه نظر شوند میگشتاند و دستش را برای گرفتن یك سكه دراز میكرد و به تكراردست خالی اش را به خود میخواند٫ به ماشین نزدیك شد. من كه دلم برای بوی اسفند پر كشید ه بود٫ باز هم به پائین كشیدن شیشه بغل دستم خطر كردم. رانند ه خندید و سرش را تكان داد. پسر ك دوله البی را در هوا چرخی داد و به حساب خودش وردی خواند. من در دستش یك تخته شوكولاد گذاشتم. با ناباوری به ٱن نگریست و پرسید: خاله این چیست؟ گفتم شرینی. گفت: پول میخواهم. باید ذغال بخرم. نوت را كه گرفت...دوباره به من نگاهی كرد و پرسید: همه اش از من؟ گفتم خانه ببر. از خودم بدم ٱمد. از این كه فكر میكردم چیزی را عوض كرده ام. از این كه نباید ذغال میخریدم. و نوشتم »هنوز خاكه این شهر داغ و سوزان است« پسرك كه هنوز كنار شیشه باز ماشین سعادت دست داده را نشخوار میكرد٫ به من لبخندی زد و گفت زنده باشی خاله! من نوشتم:»اگرچه بام و سرایش هنوز ویران است...عمارت دل من میشود ازین محفل. هنوز میتبد این شهر ٱرمان منزل«
راننده وسط فكر هایم دوید و گفت: ٱنطرف جاده میشود پول عوض كرد. نگاهم رفت به طرف كه راننده با دست اشاره میكرد...پرسیدم٫ هنوز این عمارت وزارت ٱموزش و پرورش هست. گفت ٱری. عمارت كه گوئی باز سازی شده بود٫ با رنگ ٱبی تیره اش مثل داغ مشتی بر چهره خاك ٱلود شهر میماند. راننده وظیفه تبدل كردن پول را به عهده گرفت. گفت فكر میكند نمیتوانم درست چانه بزنم. فكر كردم٫ اصلا نمیتوانم چانه برنم. راننده موتر را در كنار تلی از خاك نگهداشت. شیشه بغل دستش را پائین كشید و با دست به یك مرد كه یك دسته نوت در دست داشت٫ اشاره كرد. در یك ٱن حدود ده نفر به سمت ماشین هجوم ٱوردند. اكثر ٱنها روی لباس های افغانی شان یك واسكت به جیب های متعدد به تن داشتند. در یك هو هركدام شان دسته های نوت از جیب هاشان درٱوردند. راننده قیمت روز دالر ویورو را پرسید. قیمت ها متفاوت بودند. راننده شروع كرد به چانه زدن. وقتی به راه افتادیم٫ از راننده پرسیدم: مگر این ها كه این همه پول با خود حمل میكنند٫ از غارت شدن وحشت ندارند؟ راننده گفت: نه این ها به یك دسته ئی از مقتدرین باج میدهند تا امنیت شان را بگیرند. كسی جرئت ندارد به طرف شان نگاه كند. فكر كردم درنا بسامانی هم سامانی هست. از كنار رود كه از وسط شهر میگذرد گذشتیم. رود مثل همیشه خشك بود و به جای ٱب زباله در ٱن دل زده بود. یكی دو مرد نیز مشغول ریدن در ٱن بودند. من نوشتم: »هنوز خشك ترین خط همان خط رود هست «
یادم ٱمد كه با همكلاسی هامان بعد از ختم مدرسه از پل لرزانك میگذشتیم و ٱنسوی رود انتظار بس های شهری را میكشیدیم. رود همیشه همین بود٫ خشك و انبار از ذباله. هر دو سمت رود را بازار قدیمی در بر گرفته بود. دوكان ها سورا خ های سیاه شبیه بودند كه دهن باز كرده بودند تا این یا ٱن مشتری را قورت بدهند. یادم افتاد كه مادرم سفارش كرده بود٫ روشور بیاورم. از راننده پرسیدم: میشود اینجا روشور خرید؟ در ٱینه عقب نما نگاهی پر از تعجب بهم انداخت و پرسید: در اروپا هم روشور مصرف میكنند؟ گفتم برای مادرم میبرم. خندید و گفت: ما كه در هر صورت اینجا گیر كرده ایم. تو در ماشین بمان من میاورم. من از این كه راننده مرا به تكرار تو خطاب میكرد٫ دیگر دل خور نبودم. وقتی پیاده شد٫ ماشین را قفل كرد. و من با نگاه در بازار پل باغ عمومی كه از تصور باغ هم تهی بود٫ غرق شدم. از خودم پرسیدم٫ اگر پیاده شوم هنوز هم ویشگون خواهند گرفت. با ٱن كه شیشه های ماشین همه بالا كشیده بودند٫ صدای موزیك هندی با صدای جنراتور های كه برای تولید برق به كار گرفته میشدند گوشم را میازرد. بوی دیزل با خاك میامیخت و فضا را خفه كننده تر میساخت. یادم ٱمد كه وقتی سال ها پیش داكتر به مادرم گفته بود دختر تان با خاك حساسیت دارد٫ مادرم با بیحوصله گی به من نگریسته بود و گفته بود: فكر میكردم راستی مریض هستی. راه تنفسم لحظه به لحظه بسته تر میشد. من هنوز به درستی نرسیده بودم. راننده با یك بسته شاید دو كیلوئی روشور باز گشت. مادرم دو عمر دیگر روشور داشت. تشكر كردم و خواستم پول روشور هارا بدهم. گفت: باشد تو مهمان هستی. من نوشتم» هنوز خاطره ها پر ز درد پدرود هست.
هنوز ٱینه ها زیر خاك یا دود هست.
هنوز میتبد اما دلی به وعده دل
هنوز می تبد این شهر ٱرمان منزل«
ماشین ها بار دیگر با تانی به حركت در ٱمدند و ما به سمت دفتر به راه افتادیم. از راننده پرسیدم: رادیو نشرات دارد؟ گفت ٱری. اما فقط اخبار و اعلانات تجارتی پخش میكنند. گفت موزیك بسیار به ندرت ٱنهم صدای مرد ها را اجازه میدهند. گفت مردم دیگر با VCR و DVD عادت كرده اند. كسی سراغ موسیقی وطنی را نمیگیرد. وقتی رادیو ی موتر را روشن كرد٫ صدای یك خواننده ئی كه من نمیشناختم فضا را پر كرد:» شب كجا بودی گل سیبم یار...پیش یار خود.... « من نوشتم:» هنوز ساز درین بارگاه دمساز هست... طنین گرم ربابش بشیر اعجاز هست... هنوز رگ رگ این شهر پر ز ٱواز هست...هنوز بیت گل سیب و یار در شب گم... ترانه ایست كه میپسپدم به گوشه ئی دل... هنوز میتبد این شهر ٱرمان منزل«
و زیر آن نوشتم : كابل ۳ دسمبر ۲۰۰۳.
شیشه بغل دستم را پائین كشیدم و ریه هایم را از خاك و دود پر كردم. میخواستم شعری را كه لحظه نام گذاشته بودم زندگی كنم. یك لحظه دوباره هجده ساله باشم و ندانم٫ هوای صاف چه طمعی دارد. فكر كنم هوا یعنی خاك و دود. میخواستم یك لحظه هوای خودم را داشته باشم. نفسم اما به زودی بند آمد. شیشه را بالا كشیدم. هجده سال هوای تازه كارش را كرده بود. سهم من فقط یك لحظه بود در یك شعر و چند عكس تا دخترم باورش شود٫ من٫ خانه ئی در گذشته دارم.
صدای دخترم كه میپرسید: ٱیا جادوگران واقعی را در سفرم به گذشته دیده ام یا نه٫ فكر هایم را پاره كرد.
خالده نیازی
شاعر و متشاعر
با این توهم كه هر كه خواندن و نوشتن بلد هست٫ میتواند شاعر باشد٫ می شود زیست. بیرون دادن آنچه این متشاعران مرتكب می شوند٫ آنهم به نام شعر فاجعه ست. تازه شاعر بودن و شعر بیرون دادن در حوالی و اقالیمی كه در ۸۵ در صد باشنده های آنان خواندن و نوشتن بلد نیستند٫ آشی دهن سوزی نیست. آن ۱۵ در صدی كه خواندن و نوشتن بلد هست٫ یا خود آنقدر شاعر است و در گیر عرضه كردن كه وقت خواندن شعر دیگران را ندارد٫ یا در گیر روز و روزی خود است و از خواندن و نوشتن در امان. باز كردن صفحات ادبی بیرون و درون مرزی پر است از كار های نیم بندی كه خواندن آن آدم را به نوشتن این سطور مجبور میكند.
آن های كه شعر در كارشان هست٫ یا خود شان در كار شعر استند نیز دچار این هراس اند كه اگر دو روزی ننوشتند و عرضه نكردند٫ فراموش خواهند شد. اینان دارند شعر عاجل می نویسند. میان زبان فاخر آبائی و زبان مردم در نوسان اند و شعر دیروز شان بهتر از شعر امروز آنهاست. هنوز كه هنوز است از افتخارات باستانی نشخوار میكنند و امروز را آینه دیروز می سازند. اینان پر مدعا استند و قبول شده جامعه ادبی در داخل و خارج. و به قرار داد این كه هر كه بیرون از این دور حضور دارد٫ باید نفی گردد٫ مومن اند. كار های این دسته شاعران كار های فصلی و بی سمت است. اینان در گیرحال و قال اند. حال و قال شان هم حال و قال كولكتیفی هست. صنفی و از جنس معاشرت های آخر هفته. شعر این دسته شاعران دچار جنسیت هست. در هر حال این بنده گان خدا با جنس مخالف خود فقط یك رابطه می توانند داشته باشند و آن رابطه ربطی به زندگی و روان آگاه آنان ندارد. و در نتیجه نباید در این جا یا هر جای دیگر به ان پرداخته شود. مرد ها شان مرد و ساكن سراچه و زن ها شان اهل حرم میمانند. یكی چندی هم كه ادعای كاردانی و كارشناسی دارند٫ كار شان به جای رسیده كه دیگر شعر فارسی را پاپ كرده اند یعتی از هیچ هیبتی می سازند و به خورد مردم میدهند. به دقت به خورد مردم می دهند. رای میگیرند و رای میدهند.
از ارتكابات دیگر این كارشناسان ساختن تركیبات ٱنچنانی را می توان نام برد.حالا یك بار علی عبدالرضائی گفت: »بیائید گپ كنیم.« اینان دارند گپ میكنند. با بستن پسوند های چون) ینه ( و... دارند زبان خودی را كه در شعر به آن دست نیافته اند اینگونه خلق میكنند. اینان با تمام این ادا واتوار های شاعرانه شاعر منطقه و آستان به خصوصی میمانند. در حقیقت هر آستان سازمان صنفی شاعران خود را دارد. شاعر مزار٫ شاعر هرات و...
و بحث از همیشه و هنوز این شاعران تراز اول از »جایگاه شعر دری فارسی در...« آغاز میابد و به جایگاه خود آنها٫ یا یكی از همبستگان شان كه او نیز به حكم روابط قومی و خویشی لاجرم شاعر است٫ پایان میابد. فرصت های خوب برای گفتمان ادبی را قربانی لیست های بلند بالا از شاعران و فرهنگی های عوضی میكنند. مقالات و نوشته های شان بیش از حد بلند است و حتی آن های را كه دچار بیخوابی مذ من استند به خواب میبرند. این ورجاوندان٫ ـ خود را اینگونه خطاب میكنند ـ هی با تعریف از كار دیگران از بی كاری ادبی خود شان طرفه میروند و ....
این پیش كسوتان عقب گرا كار در خور ندارند و در صحنه ادبیات جهانی جدی چه كه برای شوخی هم مطرح نیستند. اقبال بعد از ۱۱ سپتمبر شان نیز دارد كم كم فروكش میكنند و آفتاب دمیده از غرب شان رو به غروب است.
كار های چاپ شده یكی چند از این مطرح ترینان در ذهن خود خودشان كه در غرب اقبال چاپ یافت٫ از كم فروش ترین كار های عرضه شده ادبی بوده و دیگر بازاری ندارد. در همایش های ادبی نیز خویش خوری حكم میراند. ورنه در سه كنگره ادبی در كابل و هرات خیلی های كه از اوال تا آخر معلوم نشد برای چه حضور یافته اند٫ خواند ند و جای نویستنده های خوب مثل محمد حسین محمدی و....خالی ماند. و بعد شوینیزم زبانی... اگر دو شاعر پشتو زبان در جای خواند٫ باید سه شاعر فارسی زبان و ....نیز بر شنوندگان تحمیل گردد. تازه فرهنگ شنیدن و پرداختن به كار دیگران نیز جنس كم یابی هست. بیشتر وقت شركت كننده گان محافل ادبی در پیش سالون ها صرف سگرت كشیدن یا در كدام پستو صرف نوشیدن الكوهول می شود. و به گفته نمیدانم كدام » من ٱنم كه رستم بود پهلوان«
مادینه ها یا مشغول غیبت از همدیگر اند٫ یا دوچار بچه داری و ... این بانوان مسلم شعر و ادبیات افغانستان به سیستم فكری مردسالارانه به نحوی توافق كرده اند كه نه سیخ بسوزد و نه كباب. اینان وابستگی شان را به سیستم جامه مذهبی می پوشانند و عقب گرائی ذهنی خود را در وارستگی ظاهری خلاصه میكنند و از حساب دهی در هر حال در امان می مانند. اینان بیشتر از اینكه در كار های خود حضور داشته باشند در لیست های كار شناسان ادبی مطرح می شوند. شاعره كه گویا یكی از سلسله پردازان دهه نمیدانم چندم در شعر فارسی بوده و بعد از وقت های خود را صرف خاقیت ادبی!!! در انجمن نویستند گان و شاعران در كابل میكرده.... در شعری میاورد كه: » مرا به شهروند شهر نور ببر!« و استاد كه بیست سال بعد می خواهد حضور این شاعره را تسجیل كند٫ حتی زحمت این را به خود نمی دهد كه اشتباه این بانوی مسلم شعر فارسی را اصلاح كند. و از این دست.
خالده نیازی